خرید بک لینک
هر وقت کسی رو به خودتون وابسته کردین، در برابر تمام احساسات و دل تنگی ها و بی قراری هاش مسئولین!

این متن رو خیلی زیاد خونده و شنیده بودم، خیلی!

ولی شنیدنش امشب از زبون تو، توی اون حس و حالم، واقعا قلبمو لرزوند...

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

این یکی دو روز خیلی خوابیدم طوری که انگار دنیای واقعی خوابه نه بیداری. مریم رفته خونه و من همش دارم بهش فکر می کنم. اتفاقی با یکی از دانشجوهام جت کردم یادمه اخرین باری که دیدمش عاشق بود. اره عاشق یه دختر ولی مث اینکه تمام شده بود یکم ناراحت شدم. ولی نمی دونم چطور تونسته تحمل کنه همش می خواستم خودم رو جاش بزارم ولی اصلا نمی تونستم حتی برای یه لجظه هم نتونستم. نمی دونم چیه ولی فک میکنم زندگی مردا بعد عاشق شدن مث قبلش نمیشه بعد عاشق شدن همیشه یه یادگاری از عشقشون روی قلبشون هست. حالا اگه بمونن که هیچ ولی اگه به عشقشون نرسن هر از گاهی همین یادگاری براشون یه درد میشه که تنها با مرور خاطرات تسکین پیدا می کنه. مریم دلم برات تنگه و خیلی تنهام اونقدر که حتی حوصله رفتن خونه مامان رو هم نداشتم. ♥ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آبان ۱۳۹۶ ساعت 20:55 توسط مجید:

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

امروز 2 آذره ساعت 11 صبحه هنوز نه بهش پیام دادم. راستش می ترسم یعنی یکم حساس شدم روی چیزایی که باید بگم. نمی دونم مهم ترین روز عشقت رو چطوری باید بهش تبریک بگی هر چی فکر میکنم چیزی یادم نمیاد جز کلمات تکراری. واقعا خوشحالم که توی آذر به دنیا اومده من عاشق آذرم. آذر یه ماه خاص بوده همیشه برام جزو ماه هایی که همیشه توش قرار بوده یه اتفاق مهم بیفته برام ماهی که شبای بزرگی داره ماهی که همه چی خوش رنگه ماهی که انتظار بارون و برف می کشی ماهی که ماهی ها عاشق می شن. امروز تولد مریممه تولد دوست داشتنی ترین موجود روی زمین. حالا شما هم حتما فکر می کنید که مثل همه ی عاشقا دارم عشقم رو بزرگ میکنم که اینطوری توصیفش می کنم ولی نه واقعا دختر دوست داشتنیه با یه قلب بزرگ که می تونه تمام خوبیای دنیا رو توش جا بده. شاید خدا تمام خوبیای اذر رو گذاشته برای مریم. شاید این اخرین هدیه خدا برای من باشه نمی دونم. دارم فکر میکنم اگه پیشم بود باید براش یه تولد زیبا دو نفره می گرفتم من و او بدون هیج چیزی. یه تولد که نشون بده که برام خودش یه دنیاس یه دنیایی که 1 ساله پیداش کردم. الان از هم دوریم یعنی تولد منم از هم دور بودیم ولی امروز خیلی فرق می کنه راستش فقط دارم به امروز فکر میکنم حتی صبحانه نخوردم که یه وقت وقتم گرفته نشه دوست دارم تمام لحظه های امروز رو حس کنم دوست دارم تولدش رو درک کنم دوست دارم روزی که خد

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

امشب تو خوابگاه برام تولد گرفتن. همیشه عاشق اینجور تولد گرفتن هامون، رقصیدن هامون، مسخره بازی هامون و کلا تو فاز رفتنامون بودم ولی امشب اونقدی که باید بهم نچسبید. وقتی جانان یه تولد بزرگ برات می گیره، توقعت میره بالا خب! اینا برات تولد نیس! اصن تولدی که نتونی هوای دلبر رو توش نفس بکشی،نباشه که برات شمع های رنگی خوشگل بچینه، که یه کیک لاو خوشمزه برات بخره، که سفت بغلش کنی، که بوسه بارونت کنه، که گردنشو گاز بگیری(اوووف هوسم شد)،به دلت نیست. اصلا من متولد شدم که تو رو داشته باشم.لحظه های زندگیم سیاه و سفید بود بدون عشق. تولدی که با تو گذشت بهترین بود.مرسی پ.ن: یادم نرفته که از کادوت بنویسم، اون ساعت لاکچری و شیک مطابق سلیقه ی منو از کجا پیدا کردی تو؟از بقیه ساعت مچی ها شیش هیچ جلوتره.همیشه مواظبشم، مثل عشقمون، همیشه.

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

از خواب بیدار شدم و دیدم کلی سرما خوردم طوری که نفس نمی تونستم بکشم تمام بدنم درد می کنه. به هر زوری که بود خودم رو به گوشیم رسوندم دیدم خاموشه. با این که اصلا حوصله نداشتم شارژر رو پیدا کردم و روشنش کردم اره معتاد شدم که صبح ها تلگرامم رو قبل از هر چیزی جک کنم ببینم مریمم پیامی برام فرستاده یا نه؟ اره پیام داده مث همیشه یه استیکر و یه جمله عاشقانه قشنگ که ادم حض می کنه. مریم اینجا نیست رفته مشهد البته فقط یه روزه ولی خب خیلی دلم براش تنگ شده اگه بود حتما می آمد و منو ابلیمو عسل می داد و اینقدر قربون صدقم می رفت که تمام بیماری ها خجالت بکشن و برن. شبی که رفت خیلی سرد بود ولی بازم نمیشد از دیدنش از پشت شیشه اتوبوس گذشت نگاش می کردم که با دستش اشاره کرد برو دیگه سرما می خوری منم یهو یادم اومد که نباید سرما بخورم چون بعدش دیگه نمی تونم ببوسمش. برگشتم خونه عکس روی دیوار بود و بهش خیره شدم و یهو با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم صبح شده بود. اره داشتن یه عشق خودش بهترین مسکن دنیاست. و از همه مهم تر این که بدونی یکی هست که می تونی همه جوره دوستش داشته باشی. ♥ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۶ ساعت 10:42 توسط مجید:

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

شب شد.ساعت نزدیک یک صبحه.هنوز خبری از مجید ندارم.واقعا نگرانشم.همش فکرم میره سمت تصادف یا بدتر شدن حالش. از ساعت سه ظهر نیستش. چندین بار بهش زنگ زدم هردفعه هم گفت مخاطب در دسترس نمی باشد!! اول فکر کردم شاید داره برمی گرده بیرجند که تو جاده اس و آنتن نمیده ولی بعد دوساعت دیگه نباید در دسترس نباشه! چندبار خواستم به ابولفظل زنگ بزنم ببینم شاید اون خبری داشته باشه یا حداقل برام خبر بگیره! ولی منصرف شدم. فردا صبح اگه وضع همینجوری باشه با ابولفظل صحبت می کنم. دارم خودمو دلداری میدم.حتما گوشیشو گذاشته رو حالت پرواز که کسی مزاحم نشه و بتونه استراحت کنه! شایدم گوشیش خراب شده! نمی دونم...حوصله احتمالات دیگه رو ندارم...سرم درد میکنه...به مامانم که میگم سرم درد میکنه، میگه اینقدر فکر و خیال نکن.تازه به چشمامم گیر داد، میگه چشمات خمار شده(یعنی چی؟)...خیلی ضایع شده قیافم حتما. نه؟...مجیدم...کجایی تو

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

خب در ادامه ی پست قبل باید بنویسم که مجید جان جانان بنده، شارژ گوشیش تموم شده بود و گوشی مرده بود!! آخرش که من به ابولفظل پیام داده بودم و ازش خواسته بودم برام خبر بگیره از مجید.که اینجوری جواب داد:" سلام زنگ زدم به مجيد يكم مريضه سرماخورده،نگران نباشيد البته گوشيش خاموش بوده اول بعد روشن كرد.متاسفانه هنوز زندست" واقعا دلم آروم شد اینو که خوندم. منم این چند روز سرما خورده بودم، فقط دوست داشتم دراز بکشم و حوصله ی کلاسامو نداشتم. الان خیلی بهترم با اینکه دماغم یکم میسوزه. مجیدم هنوز کامل بهبود نیافته از دست ویروسا.ولی حال هردومون الان خوبه، حال دلمون اما...حال دل من... پ.ن:حال دلم خراب شده، کلی عصبانیت دارم توش، کلی غر هست که باید بزنم، شاکی ام. توی پست بعدی همه رو می نویسم.

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

چمونه آخه؟ چرا این همه بی فرهنگی و کودک کار و آشغال ریختناشون تو خیابون و تعبیر کردن زرنگ بودن به جای کلاه سر هم گذاشتن یا کلاه برداشتن و هزار اذیت و آزار دیگه، کار زشتی نیست و عادی شده براشون ولی دو نفر که هم دیگه رو دوست دارن باید بخاطر یه سری عقاید چرت و پرت و مضحک و عهد جاهلیتی بعضیا (البته بیشتریا)، مجبور بشن با کلی حساب و کتاب پیش هم باشن. خب چه اشکالی داره یه استاد عاشق دانشجوش بشه؟ چه اشکالی داره مثلا جلو بقیه دانشجوهاش بهش بگه دوستت دارم؟ چه اشکالی داره یه گیتار ورداره وسط محوطه دانشکده براش گیتار بزنه؟ چه اشکالی داره که وقتی از در کلاس میاد تو چشماشو بگیره و بپره بغلش؟ چه اشکالی داره که بقیه ببینن و حسودی نکنن؟ چه اشکالی داره که بقیه تبریک بگن و آرزوی خوشبختی کنن؟ چه اشکالی داره بقیه کمکشون کنن با هم خاطره های خوب بسازن؟ چه اشکالی داره که بقیه یاد بگیرن عشق ورزیدنو؟ چرا هرکسی بخاطر خودش زندگی نمی کنه! بابا کله تونو بکنین تو قابلمه زندگی خودتون هروقت واقعا لازم بود کله تونو بیارین بالا، نه اینکه سرتون تو قابلمه های بقیه سرک بکشه و یادتون از قابلمه خودتون بره. زندگی تون سوخت بابا...اه

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

دلم نی نی خواست.خب چیه من نمی خوام که، دلم خواسته. به عشقم گفتم هروقت ازدواج کردیم زودی بچه دار شیم.میگه نه مقدمه می خواد.آخه نی نی دار شدن که مقدمه نمی خواد جیگرم، عشق می خواد. منم نمی خوام بچمون تو سختی بزرگ شه، نمیشه، چون وقتی بیاد همه چی رو با خودش میاره. ولی من می دونم. می دونم من و تو مامان و بابای باحالی میشیم. محکم فشارش میدیم. گاز گازش می کنیم. یه دستشو من میگیرم می کشم سمت خودم یه پاش رو تو. لپاشو شل می کنیم. شکمش رو هم میشه گاز گرفت. لباسی که من تنش میکنم درمیاری یکی دیگه تنش می کنی. شیر خوردنش که دیگه...!پی نوشت 1: عکس نی نی مون رو پیدا کردم. می دونم ک خودشه. تو عکس پشتشو کرده بهمون ولی یه مادر بچه شو از صد متری هم میشناسه. قربون فرق سرش بشم من. پی نوشت 2: دیوونه خودتونین.

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

این روزا موندن تو بیرجند برام سخت تر از همیشه شده. دوست دارم زودتر این لیسانس لعنتی رو بدن به دستم و برم. چهار سال خیلی زیاده البته برای همه نه. برای بعضیا ممکنه کم هم باشه، حتی ممکنه بعضیا دوست نداشته باشن تموم بشه. خب معلومه بستگی داره چجوری و با کیا برات بگذره. منم روزایی رو داشتم که می خواستم بیشتر اینجا باشم یا وقتی مشهد بودم دلم پر میزده برای برگشتن به اینجا. ولی الان همش ای کاش می کنم. ای کاش الان ترم آخر بودم و تمام. واقعا نمی دونم وقتی سال دیگه شد چطوری باید جسممو بکشونم بیارم اینجا. باید زودتر خودمو نجات بدم. باید یه کاری برای خودم بکنم. من درونم دیگه حوصله ی بی حوصلگی رو نداره. بهتره از نبودن ها و تنهایی ها ننویسم. آدمای اطرافم دیگه تازگی اون موقع ها رو برام ندارن. نمی دونم اونا عوض شدن یا من. قطعا هردو! پ.ن1:وضعیت جسمی ام هم که بهم ریخته است. نمیشه کاریش کرد. فقط میشه به حالش گریه کرد. به هر حال هر آدمی یه جوری باید غرامت بده. پ.ن2:راهی سراغ ندارین که بشه گریه کرد ولی آب از دماغ نیاد؟ پ.ن3:قول میدم از حال خوبم هم پست بنویسم.

برچسب: نویسنده: سام شمس تاريخ: چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت: 1:30

صفحه بندی